تبليغاتX
كچل موفرفري
سلام

من وقعا نميدونم چي بايد بگم. روز 18 تير داداشم با پسر خالم ميرم آتليه كه عكساي خواهر زاده ام رو بگيرن كه يه دفعه ناپديد ميشن. هرجايي رو كه بگين سر زديم ولي به هيچ نتيجه اي نرسيديم.از كلانتري گرفته تا پزشكي قانوني و 110 و اورژانس و ......

فقط ميدونم تو اين حوادث اخير به احتمال زياد دستگير شدن, ولي به چه جرمي رو نميدونم؟ به جرم اينكه جونن و تو اين مملكت دارن زندگي مكنن!!!

روزي 10 بار به زندان اوين و دادسرا انقلاب و .... ميريم  ولي هيچكس جوابگو نيست. چه بسا خانواده هايي هستند كه 30روزه از بچه هاشون خبر ندارن . اين آدمهاي بيشعور حداقل اجازه نميدن كه افرادي كه تو حوادث اخير بازداشت شدن  به خانواده هاشون زنگ  بزنن و اونارو از نگراني در بيارن.

اينا به هيچكس رحم نمينن من اينو وقتي رفتم اوين و خانواده هاي بازداشت شده هارو ديدم فهميدم. از زن 65 ساله گرفته تا دكتر و مهندس و دانشجو و ... همه رو مثل جارو برقي جمع كردن و بردن تو بازداشتگاه حتي به افسرهاي خودشونم رحم نكردن.

نمرديم و دمكراسي  رو  ديديم.

 آقاي احمدي نژاد آزادي در حد مطلق يعني اين؟

آيا درسته كه خشك و تر با هم بسوزن؟

خیلی جالبه که افرادی هم که از سینماهای میدان انقلاب و ولیعصر خارج شدن و قصد رفتن به خانه هاشونو داشتن  جزئئ از بازداشت شده ها بودن.

آيا كسي هست كه به فكر بيگناهايي باشه كه بي خود و بي جهت دستگير شدن؟

هرگاه که دوريتان را به ياد مي آورم، هرگاه که تنهاييتان را پشت آن درهاي سنگين و وجود عزيزتان را در بند اين قدرت ننگين تصور ميکنم، هرگاه که ياس ذهنم را مي آلايد و خشم وجودم را مي آزارد ، گويي سروشي غيبي در گوش دلم زمزمه مي کند که

زین بی هنران سفله ای دل مخروش / کانها همه می روند و ما می مانیم

مي دانم و ايمان دارم که آينده از ان شما  و کساني است که پرچم حقوق بشر برافراشته اند. صريح بگويم، ترديد ندارم که از پس اين همه حصر و حبس، از پس اين همه جور و جهل، از پس اين همه ظلم و زور، روزي خواهد آمد همخوان با آرزوي شما، روزي که در آن، "شاه بيت سخنها شود فسانه تو".


گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام
و ساقه‌های جوانم از ضربه‌های تبرهاتان زخم‌ دار است
با ریشه چه می‌کنید؟

گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرنده‌ای
پرواز را علامت ممنوع می‌زنید
با جوجه‌های نشسته در آشیانه چه می‌کنید؟

گیرم که می‌زنید
گیرم که می‌برید
گیرم که می‌کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنید؟


اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا صلواتک علیه و آله و غیبة ولینا و کثرة عدونا و قلة عددنا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علینا، فصل علی محمد و آل محمد و اعنا علی ذلک بفتح منک تعجله، و بضر تکشفه، و نصر تعزه، و سلطان حق تظهره و رحمة منک تجللناها و عافیة منک تلبسناها برحمتک یا ارحم الراحمین

بارالها، ما بدرگاه تو از نبودن پیامبرمان که درودهایت بر او و خاندانش باد، و غیبت ولی و اماممان ، و بسیاری دشمنانمان و کمی نفراتمان و از فشار فتنه‏های سخت و غلبه و تظاهر زمانه علیه ما شکایت می‏بریم، پس بر محمد و خاندانش درود فرست و ما را در مقابل اینهمه ناتوانی با فتحی سریع از جانب خود و برطرف ساختن رنج و سختی و نصرت با اقتدار و عزت و حکومت برحقی که آشکارش سازی و رحمتی که بر همه‏ی ما شامل گردد و لباس عافیتی که ما را بپوشاند؛ یاری کن بحق رحمت بی نهایتت ای مهربانترین مهربانان عالم.

+ نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت توسط علي توكلي |

ولادت مولی الموحدین امیرالمومنین حیدر كرار شیر خدا مولود كعبه وفرا رسیدن روز پدر را خدمت شما دوستان تبریك و تهنیت عرض میكنم

 مردي از تبار نور

مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.

 

تبریک به كسی كه نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سكوت، مهربانی و...

بسیار سخت است

پدرم روزت مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت توسط علي توكلي |

بيراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و مي کشيد
زين بعد همه عمرم را

بيراهه خواهم رفت.



مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام


هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي کشيدم
شبيه نيمه سيبي
که به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند
 


آن لحظه
كه دست هاي جوانم
در روشنايي روز
گل باران ِ سلامُ تبريكات ِ دوستان ِ نيمه رفيقم مي گذشت
دلم
سايه اي بود ايستاده در سرما
كه شال كهنه اش را
گره مي زد


من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
 


سکوت
چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرک ميکنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
واندکي سکوت.....


ديوونه کيه؟
عاقل کيه؟
جوونور کامل کيه؟
واسطه نيار به عزتت خمارم
حوصله هيچ کسي رو ندارم
کفر نميگم سوال دام
يک تريلي محال دارم
تازه داره حاليم مي شه چيکارم
ميچرخم و ميچرخونم سيارم
تازه ديدم حرف حسابت منم
طلاي نابت منم
تازه ديدم که دل دارم بستمش
راه ديدم نرفته بود رفتمش
جوانه نشکفته را رستمش
ويروس که بود حاليش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن يک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
اين دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشاي پرنده ها بالاي کارون ولش؟!
خيابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
ديوونه کيه؟
عاقل کيه؟
جوونور کامل کيه؟
گفتي بيا زندگي خيلي زيباست ! دويدم
چشم فرستادي برام
تا ببينم
که ديدم
پرسيدم اين آتش بازي تو آسمون معناش چيه ؟
کنار اين جوي روون نعناش چيه؟
اين همه راز
اين همه رمز
اين همه سر و اسرار معماست؟
آوردي حيرونم کني که چي بشه ؟ نه والله!
مات و پريشونم کني که چي بشه ؟ نه بالله
پريشئنت نبودم ؟
من
حيرونت نبودم؟!
تازه داشتم مي فهميدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنياي خودش حريف صد تا رستمه!
گفتي ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجير ميخواد دنيا بياد آهن و فسفرش کمه!
چشماي من آهن انجير شدن!
حلقه اي از حلقه زنجير شدن!
عمو زنجير باف زنجيرتو بنازم
چشم من و انجير تو بنازم!
ديوونه کيه؟
عاقل کيه؟
جوونور کامل کيه؟

+ نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت توسط علي توكلي |

دستان پرنوازش بهار ، طبيعت خفته را از خواب بيدار مي سازد، و زمين و درخت رازهاي رنگارنگ و عطرآگين خويش را نثار نگاه ما مي کنند. در سال جديد خورشيدي، سبزي ، شادي ، کاميابي، بهره وري، اثربخشي فعاليتها و بهروزيتان را از درگاه ايزد منان آرزومندم.

 

اي کاش هر روزمان نو روز باشد     تا نو شويم خودمان ،     انديشه هايمان   و    عشقمان به همه زيبايي ها.

 سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت توسط علي توكلي |

در دولت احمدي نژاد
اصول دروغ گفتن و راست راست راه رفتن پایه گذاری شد.
طرح مبارزه با بد حجابي شروع شد.
تحريم هاي امريکا شروع شد.
موضوع هسته اي ايران تابلو شد..
بنزين سهميه بندي شد.
قيمت پودر لباسشوئي 3 برابر شد.
قيمت برنج هم كه دست نخورد!!
قطعی برق و گاز و صادرات آن افزایش یافت.
بدليل مشكلات اقتصادي و ... سرانه مطالعه از 20 دقيقه به 10دقيقه كاهش يافت.
وزير محترم كشور از دانشگاه آكسفورد فارغ التحصيل شد!
سوبسيد آب و برق، گاز و شير حذف شد.
فرمانده نيروي انتظامي تهران بزرگ را توي خانه عفاف گرفتند.
استاد دانشگاه به شاگردش تجاوز کرد، شاگرد محکوم شد، استاد به پستی بالاتر منسوب شد.
فیلم رئیس ستاد اقامه نماز تویسرکان با زن کارمندش در آمد.
قاضی دادگاه را به جرم بچه بازی گرفتند.
بد سابقه ترين مدير کشور و همکار احمدي نژاد مدير سايپا شد.
دولت به جاي مشاوره با اقتصاد دانان با قصابان و بقالان مشورت کرد.
قيمت خانه در تهران از پاريس گرانتر شد.
برداشت از ذخيره ارزي 12 برابر شد.
تورم به 26 درصد رسيد
مردم ايتاليا و فرانسه توي خيابون عليه دولت ايران و تروريست بودنش تظاهرات کردند.
زمزمه خليج عربي شروع شد.
قيمت مسکن سه برابر شد.
طرح توريستي سفرهاي استاني رئيس جمهور و وزرا شروع شد.
دانش آموزان ايراني موفق شدند در زير زمين خانه شان انرژي هسته اي درست کنند.
استادان دانشگاه مخالف دولت اجبارا بازنشته شدند..
تمامي صنايع و کارخانه هاي دولتي به کنسرسيوم ها و مافياي داخلي فروخته شد.
ايران از نظر کسب و کار در رده صد و بيست و چهارم قرار گرفت.
کشور ما از نظر تورم در خاور ميانه اول شد..
سيل مهاجرت مردم به اولين کشور ممکن روانه شد .
رئيس جمهور کشور موفق به ديدن هاله نوراني هنکام مذاکرات هسته اي شد.
طرح تقسيم عادلانه !!! درياي خزر که تاريخ دانان آن را برابربا قرارداد ترکمانچاي مي دانند اجرا شد..
حتي روسيه و چين هم  ايران را تحريم کردند.
آمار اعتياد در کشور به  بالاترين رقم در طي 50 سال اخير رسيد.
کراک و انواع مواد مخدر به آساني در دسترس مردم قرار گرفت.
درصدي از مردم که زير خط فقر قرار مي گيرند به 40 درصد رسيد.
بدترين نتيجه در طول شركت در المپيك براي ايران رقم خورد.
هرکول جهان به بازی در تبلیغات املاک روی آورد. 
دختر فارغ التحصیل پزشکی دانشگاه تهران پس از بازداشت در کمتر از 24 ساعت به طرز مشکوکی کشته شد و اجازه مشاهده جسد او هم داده نشد.
رئیس جمهور در دانشگاه کلمبیا گفت ما در ایران همجنس گرا نداریم، تحقیر شد، بدترین توهین ها را شنید و خندید و وقتی برگشت دوستانش گفتند او موسی بود در درگاه فرعون.
رئیس جمهور با دعوت خودش در اجلاس کشورهای عربی زیر نوشته خلیج عربی نشست.
وقتی مجروحین جنگ غزه را با سلام و صلوات به تهران آوردند، گفتند به ما خون ایرانی نزنید.
یکایک اقوام رئیس جمهور در سمتهای کلیدی و دولتی مشغول کار شدند، بدون استثنا.
صنعت شکر کشور تعمدا نابود شد.
روستاها تخلیه شدند.
نحوه صدور روادید برای شهروندان ایرانی توسط سفارتخانه های کشورهای یک لاقبا به بدترین و اهانت آمیزترین وضع خود در 30 سال گذشته رسید.

دست در دست هم يکبار ديگه به احمدي نژاد راي بديم
با اضافه کردن نکات مورد نظر خود و ارسال اين مطلب به دوستان, ما را در راي آوردن مجدد احمدي نژاد ياري دهيد.


ستاد هوشمند تبليغات درست براي احمدي نژاد ( معجزه هزاره سوم و ساير هزاره ها)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت توسط علي توكلي |

دهه فجر رو به همتون تبریك میگم

اما زیر این پرچم!!!

 

دوستان چند روزیه كه همش میبینم از دستاوردها و پیروزی های مكرر انقلابمون در عرض این 30 سال همه جا صحبت میشه وهمه به همدیگه سیمرغ انقلاب كادو میدن

و

شب و روز تلوزیون داره موفقیت های مارو در عرصه هسته ای و فضایی تبلیغ میكنه و میگن كه اون قدیما چه آدمهای بدی در ایران حكومت می كردن

اما

 یه سری آمار پیدا كردم كه یه چیز دیگه میگه

 خدا عقلو داده واسه همین روزها خودتون چی فكر میكنید؟

 

 

دختران فراری

میانگین سن فحشا در ایران 16سال است
 
مدیر کل دفتر امور آسیب دیدگان اجتماعی سازمان بهزیستی با تاکید بر اینکه سن فحشا در ایران پایین است به تشکیل خانه‌هایی برای نگهداری دختران فراری اشاره کرد و افزود: در غیر این صورت آنها ناچارند در خیابان بمانند و گرفتار ناهنجاریهای مختلف شوند.معتمدی افزود: 90درصد دخترانی که از خانه فرار می‌کنند از خانواده‌هایی هستند که در حال......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت توسط علي توكلي |


خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.


خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!


خداوندا !
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!


خداوندا !
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است  ....
«دکتر علي شريعتي      »

+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت توسط علي توكلي |

من جا مانده ی این قافله ام ! ولی هر طور باشد ، به هر طریق که امام (ع) بپسندد خود را می رسانم ـ فقط !!!

من کجا و آن قافله کجا ؟

من و از خود بریدن؟

من و بی من شدن ؟

 وای بر من اگر برسم و وسوسه ی سکه های اُموی نگذارد تا آب به لب های تشنه ی کودکان برسانم و ...

oij

گرد  و  غبار  قافله  ،  روی  دلم  نشسته                 غربت  کاروانیان  ،  قلب  مرا   شکسته   

 اینهمه شأن و عصمت و اینهمه درد غربت                اینهمه بی وفائی و اینهمه هتک حرمت

+ نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت توسط علي توكلي |

جناب رئیس جمهور محبوب….آقای احمدی نژاد….این حقیر قصد دارد بالحنی وام گرفته از از ارادت قلبی و در فضائی آکنده از عطر دوستی و معنویت چند نکته را با آنجناب در میان بگذارد….جناب رئیس جمهور مردمی….بنده با این زبان قاصرم میخواستم بگویم….میخواستم بگویم ….میخواستم….بگویم…..
آخه مرتیکه عوضی!….بلند شدی یباره شال کلاه کردی رفتی نیویورک که چی بشه؟!….این چرت و پرت ها چیه داری اونجا بلغور میکنی؟!……ما تو ایران آزادی مطلق داریم؟…آی بر پدر هرچی دروغگوئه لعنت….آی به قبر آدم دروغگو @#$%%…………بابا پاشو بیا یه چاره ائی واسه مشکلات مردم بکن..اینا واسه فاطی رجبی تنبون نمیشه!!……شکست کمر ملّت زیر بار تورمی که پس اینداختی….رفتی اونجا تو سازمان ملل جوشن کبیر میخونی واسه سیاستمدارهاکه چه غلطی بکنی؟…..بیا یه فکری واسه جو ونای مملکت خودت بکن که از دست دارن میرن…..از فساد…از تباهی…از ا عتیاد….به ولّاه شیکست شیشه عمرشون از بس شیشه بالا اینداختن…
گور بابای اسرائیل…گور بابای فلسطین…..گور بابای سوریه…..چاوز….مورالس….گور بابای ….کی بود اون یکی دزد شارلاتان…آهان…اورتگا…..به تو چه که اونجاها چه خبره؟…….فلسطینی ها مگه زبون ندارن؟……..به تو چه که هولوکاست راسته یا دروغه؟…..خیلی خوش ..... هستی جلوی باد هم میخوابی؟…..داروغه شهری مگه؟……….تو بیا یه فکری واسه دروغای رفقای گرمابه و گلستانت بکن!…….بیا یه فکری واسه این وزیر دزدت بکن که همیشه معدلش 18 بوده (تو صفر زنی دخترای معصوم مردم )….حالا یه دری به تخته خورد شدی رئیس جمهور…….حداقل سعی کن یه مرهمی به زخم مردم بزنی….تا کی میخوای پول این مردم بیچاره رو بزنی به @#%^$گاو……
روتو بکن اینور اینجارو نیگا کن بینم!….. تو اصلا فرق خروس لاری رو با لاری کینگ میدونی که رفتی شیش در چهار نیشستی جلوش سئوالاش رو با سئوال جواب میدی؟…..کی به تو اجاز ه داده با پول مردم هر سال بری اونجا این خالی ها رو ببندی؟……فک کردی هنوز اون دوره و زمونس که تو دهتون زنگوله گاوه رو میزدی ودر میرفتی و کسی نمی فهمید…الان هم این دروغا رو بگی و کسی هم نفهمه و آب از آب هم تکون نخوره!!…..ما تو ایران زندانی سیاسی نداریم هان…..اصانلو هم حتما دزد مادر زاده و دانشجوهای زندانی هم همشون جیب بر بالفطرن دیگه….آخه آدم اینقد وقیح!!!
حالا دیگه خبرنگارا تو ایران همه چی میتونن بپرسن ولی تو آمریکا نمیتونن نه !!……….حتما منظورت از خبرنگار اون تهوع…. نجف زادس که از بوی گلاب پشم حسن نصر الّله تحریک میشه؟!….آخه اگه خبرنگارا آزاد بودن که الان یه بادبونی از خشتکت ساخته بودن که صفوی و شرکا میتونستن تو فن آوریه قایقای فکسنی تندروشون واسه منهدم کردن ناوای هواپیمابر آمریکائی ازش استفاده کنن….آخه بنجل!….دیگه همه دنیا فهمیدن که چه موس موسی دارید میکنید که آمریکا یه گوشه چشمی بهتون بندازه …دیگه این عشوه لامائی ها واسه چیه؟….(گفتم لاما تا رفیق بالا شهریت… مورالس… هم خر کیف شه!)
انتخابات ایران هم آزادترین انتخاباته ارواح عمت؟……..یه خاتمی گوگولی زنگ میزنه به خونشون و به زنش میگه امشب زود (میام)…..فک میکنین گفته( میام) واسه انتخابات و زود زرد میکنین و نمیدونین چطور زیرابشو بزنین….بس کن دیگه این اداها رو…….تو از اون تیره جاندارانی هستی که دوست دارن فقط مطرح باشن…حتی اگه فحش بخورن…..نمونه هات تو قطع جیبی تو همین بالاترین خودمون زیاده……..تو رو چه به برنامه دادن واسه اداره دنیا….تو قیمت یه گوجه فرنگی رو نمیتونی دو روز ثابت نیگه داری….تو رو چه به مباحثه با کاندیداهای آمریکا…..تو بالاترین مقامی که میتونی واسه کنفرانسای بین الملّلی تون دعوت کنی گدای سرفلان کوچه بورکینافاسوئه!!…….اونوقت میری اونجا واسه استاد دانشگاهم بازی در میاری و واسه روئسای کشورائی که نصفشون هم کمونیستن فلسفه ظهور سر هم میکنی…
یذرّه ….فقط یذرّه…..قد یه ارزن…..قد اون شعورت… خجالت بکش و برگرد همین خراب شده و تو این زمانی که واست باقی مونده یه فکری بحال مردم بکن بلکه مولاریته نفریناشون کمترشه……….برگرد آقاجان……برگرد و اقلا خفه خون بگیر وبذار مردم به درد خودشون بمیرن………پدر همه رو درآوردی ……بسه دیگه آخه….
خلاصه جناب رئیس جمهور……اگه اندکی لحن کلام بنده تند شد به بزرگواری خودتان ببخشید……درد دل عمیقی بود که با آن بزرگوار در میان گذاشتم و میدانم با توجه به ظرفیت های نامحدود الهی که در شما نهفته است….بسان تمام کارهای دیگرتان….باگشادگی! پذیرای انتقادات دلسوزان واقعی خواهید بود …
 
 
+ نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت توسط علي توكلي |


چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد...؟ و كی..؟
 «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.

غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم: «فوری با من تماس بگیر! مهمه!»
شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم. پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد. گفت: «من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

فكر كردم شاید مادرش، فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم. پرسیدم: « مادر شما چی میفروشن پسرم؟» كمی مكث كرد. بعد آرام گفت: « تنش رو! » شوكه شدم اما زود مسلط شدم و آرامش كردم. بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است. اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود، هنوز بهت زده بودم... « تنش رو می فروشه! »
باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!

امین یك پسر «ایرانی» است. یک ایرانی واقعی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید. هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟
به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز، هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم. با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها، هویت او را فاش نكند.
امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا امین خود و امانتدار رازهایش دانست. پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت: «صدای شما یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم. با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن، فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین. همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم! یكی كه مثل پدر واقعی باشه. بزرگ باشه نه اینكه هیكلش گنده شده باشه!»
پسرك میبایست خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر بیاید.
امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! آری امین های برومند ما خیلی زود چنین دردهایی را حس میکنند.
اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند!
 
امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه برود خاطره سیاهی دارد.  خودش می گوید «خاطره سیاه! » این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و بامعدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است و اندوه، مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند.

امین مطمئن بود است آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت هیچ راه!»

مادر مستأصل، پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست که او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده باشد! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند!
شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!
 این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امین كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به من سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است. چون در آخرین نگاه، بالاخره چشمان مضطرب مادر را دیده بود.

چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی، چشم براه ماند:
« حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت.
مانتوش بوی سیگار می داد. مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه. با اینكه نا نداشت، ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن. از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كردم.
 از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم. گفتم شاید توی تاكسی، بوی سیگار گرفته باشد! گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام، صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد...
انفجار یک بغض فروخورده...
بغض مامان تركید و های های ...»
دو جوان كه در آن شب، به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند، طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.

امین از آن شب دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است. امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچك و محبوبش میخواهد...

چند بار...؟
چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد، كافی است؟
چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟
امین كلیه خود را هم به معرض فروش میگذارد. اما می گوید تا می بینند بچه ام، پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند: «نه! اینطور نمی شه!» امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهرش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا" دارد بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك تك پیش فروش كند...؟
و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد...؟
و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند...؟ تصادف...؟ سم...؟ سیم برق...؟

شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید. منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم. و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم. شاید راهی باشد. از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.

در شروع، سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد...؟
و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد...؟
و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟
 
آیا راهی هست...؟


باز بوي باورم خاكستريست       صفحه هاي دفترم خاكستريست.    بيش از اينها حال ديگر داشتم.   هرچه ميگفتند باور داشتم.       ديوها زهر هلاهل خورده اند.        عشق ورزان مهر باطل خورده اند.      بازهم بحث عقيل و مرتضاست.    آهن تفديده مولا كجاست.          نه فقط حرفي از آهن مانده است.  شمع بيت المال روشن مانده است.      دستها را باز در شبهاي سرد .   ها كنيد اي كودكان دوره گرد. مژدگاني اي خيابانها خوابها .  ميرسد ته مانده بشقابها.  درصفوف ايستاده برنماز.  ابن ملجمها فراوانند باز

سر بلاك خويش برديد اي دريغ.      نان بنرخ روز خورديد اي دريغ.   گير خواهد كرد روزي روزيت .  درگلوي مال مردم خوارها.    من به در گفتم وليكن بشنوند  نكته ها را مو به مو ديوارها. 


+ نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت توسط علي توكلي |

شعری که واست نوشتم نپسندیدی دوباره
به تو برخورده بود انگار که بهت گفتم ستاره
تعریف از خودم نباشه.عزیزم ستاره بد نیست
اخه قلب عاشق من بهتر از اونو بلد نیست
دوسه خطی که نوشتم راستشو بخوای بریدم
چون دیدم همه رسیدن.من یه عمره نرسیدم
خط دوم که تموم شد واقعا من کم اوردم
دو-سه باری تو خط سوم تو رو به خدا سپردم
خط چهارم که رسیدم باقی مونده اصل مطلب
خواب چشماتو می ببینم به خدا همیشه هرشب
خواب می بینم تو یه نوری .یه ستاره . یه فرشته
خواب تورو هرجا ببینم اونجا اخره بهشته
وسط نامه یکی گفت چرا باز داری می لرزی ؟
من برای تو نوشتم تو به یک دنیا می ارزی
اینا به دلت نشینه من واست چی بنویسم ؟
قدماتو کاش بیاری بذاری رو چشم خیسم
چند شب دلشوره دارم که نبینمت دوباره
تو به این خط که رسیدی نامه رو می کنی پاره ؟
پاره کن نامه رو پاره اخه صاحب اختیاری
حتی می شه بسوزونیش اگه منو دوست نداری
شاعرانست ولی راستش نامه ی من کاغذی نیست
کاش بقیشو بخونی موقع خداحافظی نیست
هرکاری که دوست داری کن من شکسمتش غرورو
زحمتت می شه عزیزم که بیای این راه دورو !!

+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت توسط علي توكلي |

خاك بی حاصل بارون خورده
غنچه وا نشده پژمرده

گل از عالم و آدم رونده
تو رو چی از عاشقی ترسونده

چرا از نگاه من بیزاری
تو كه هستیمو تو دستات داری

چرا از عاشقی حیرونی چرا ؟!
چرا قدرمو نمی دونی چرا ؟!

ندونستی عاشقی چه رنگیه
نمی دونستی به این قشنگیه!

ندونستی و نمی دونی هنوز
كه دلت یه عمره سخت و سنگیه

دل من ساكته اما می دونم
همیشه بی سر و سامون توئه

چیزی از درد نمی گه تا مرگ
دلی كه همیشه مدیون توئه

 

+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت توسط علي توكلي |

به تو تبریک میگم، که به تو باختمو
زیر پا لِه کردم دل خود ساختمو

به تو تبریک میگم، که دلم پیش تو بود
که تموم زندگیم توی آتیش تو بود

مگه چی خواستم ازت، به جز عاشق بودن
که چشام برای تو آینه‌ی دِق بودن

بگو چی کم داشتم که بریدی از دلم
به کدوم مقصودت نرسیدی از دلم

به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی

به تو تبریک میگم گم شدنو
گل گلخونه‌ی مردم شدنو

دلی غمگین تر از دل من هم مگه هست؟
تو نشون من بده دل غمگین اگه هست

تو صدای قلبمو نشنیدی ای وای...
مردم از چشمای تو، دیگه از من چی می خوای؟!

به تو تبریک می گم به تسلای دلم
که دل سنگیتو بذاری جای دلم

این منم از دنیا رونده و وامونده
این منم که هر چی داشت پای تو سوزونده

 

+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت توسط علي توكلي |

من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من...

من خودم بودم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد.



چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند


مهرباني را وقتي ديدم که کودکي خورشيد را در دفتر نقاشيش سياه کشيد تا پدر کارگرش زير نور آفتاب نسوزد



خودت را از کسي پس نگير شايد اين تنها چيزيست که او دارد وقتي ميگويي دوستت دارم اول روي اين جمله فکر کن شايد نوري را روشن کني که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود



چه کسي ميگويد که گراني اينجاست؟

 دوره ارزانيست... چه شرافت ارزان، تن عريان ارزان، و دروغ از همه چيز ارزان تر....!

آبرو قيمت يک تکه ي نان... و چه تخفيف بزرگي خورده ست، قيمت هر انسان


شايد آن روز که سهراب نوشت :

                تا شقايق هست زندگي بايد کرد

                                خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

بايد اينطور نوشت :

                    هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس

                                                      زندگي اجباريست.

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت توسط علي توكلي |

من تو بهته گرگ و میشم تو چته

من زدم تیشه به ریشم تو چته

از نگاه برزهه خيابونا

من دارم شکنجه میشم تو چته

اسمم و چند دفعه بردی تا حالا

چند ستاره کم اوردي تا حالا

تو مثل من که همش بد ميارم

به دره بسته  نخوردی تا حالا

 

دل ديگه بسشه درد      

                      تو برز خ سرد   

                                            پي سايه نگرد

 

   آه   ديگه خسته شدم

                                 دل شکسته شدم

                                                                   بازنده شدم.

 

من پله دسته نیازم تو چته

من میسوزم و میسازم تو چته

تو قمار زندگی منم که مفت

از تو نیستم و ميبازم تو چته

من همو نم که شکستيش يادته

به رگ فاصله بستيش يادته

حالا اومدي چيکار عشقو بدي

دلي که نمي پرسيتش يادته

عشقه تو شعله فروزه واسه من

ميگه غصت شب و روزه واسه من

فکر آسو پاسي  خودتو کن

نمي خواد دلت بسوزه واسه من

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت توسط علي توكلي |

 

·         رادیو بی بی سی دیشب در تحلیل خبری خود گفت : در حالی که 20 سال است که از تجزیه وفروپاشی آمریکا می گذرد معلوم نیست که مردم ایران چراهنوز مرگ بر آمریکا می گویند .

 

·         یکصدو شصت وسومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصدو سی ودومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود .

 

·         قیمت هر سکه طلا امروز در بازار 60 میلیون تومان کاهش داشت واز یک میلیاردو دویست میلیون تومان به یک میلیارد وصدو چهل میلیون تومان رسید. 

 

·         به علت اتمام ذخایر نفت وگاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایرا ن خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند .

 

·         یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد وی گفت دولت با تدابیر صحیح واصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 تا 40 سال کاهش دهد. 

 

·         رئیس سازمان حمایت از حقوق مردان خواهان نقش ومشارکت بیشتر از سوی مردان در فعالیتهای اجتماعی شد وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد  .

 

·         نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد ودیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند .

 

·         شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد. 

 

·         به علت برخی مشکلات ونواقص چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد .

 

·         با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیلتر نشده اند به سه عدد رسید .

 

·         برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت.

 

·         علی دایی: هنوز قصدی ندارم که از دنیای فوتبال خدا حافظی کنم.

 

·         کنفرانس "بررسی علل عدم محو اسرائیل از صفحه روزگار " با حضور اندیشمندان به زودی بر گزار می گردد .

 

·         قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند .

 

·         رئیس جمهور گفت: هشتاد سال است که از انقلاب اسلامی می گذرد وحالا وقت آنست که فکری به حال مشکلات ازدواج ومسکن جوانان بکنیم .

 

·         سازمان هواشناسی اعلام کرد به علت شهاب باران آسمان مسیر زمین - مریخ وبر عکس از امشب به مدت 24 ساعت مسدود می باشد .

 

·         روءسای جمهوری اسلامی انگلیس وجمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن وعدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.

 

·         آگهی استخدام شرکت دام وطیور: به چند نظافتچی فنی با مدرک کارشناسی ارشد نیازمندیم {کسانی که دارای مدرک دکترایند در اولویت می باشند} .

 

·         خطیب نماز جمعه تهران گفت : متاسفانه بعد از هشتاد سال که از انقلاب می گذرد همچنان نمی توانیم با آمریکا رابطه دوستی برقرار کنیم به سه دلیل اول اینکه اگر با آمریکا دوست شویم برای شرکت در انتخابات مردم به دهان چه کسی مشت گره کرده بزنند دوم اینکه مردم در تظاهرات مرگ بر چه کسی بگویند سوم اینکه رهبری از کار بیکار می شود از همه اینها گذشته مشکل اساسی دیگری هم هست وآن حمایت آمریکا از کودتای 28 مرداد صد سال قبل یعنی 1332است از سویی رئیس مجلس نیز گفته است اگر رابطه ما با آمریکا شکل گیرد اینبار مجبوریم به سفارت انگلیس یا آلمان حمله کنیم!! وی گفت مصیبت این نیست که ما دشمن داشته باشیم بلکه مصیبت روزی است که ما دشمن نداشته باشیم .

 

·         رهبر معظم انقلاب طی حکمی خداوند را به عنوان نماینده خود در کائنات منصوب کردند.

 

·         با قوت گرفتن احتمال ظهور امام زمان علیه اسلام اصولگرایان ایران امروز رسما اعلام کردند که ما در صورتی با امام زمان بیعت می کنیم که ایشان طرفدار ولایت مطلقه فقیه باشند.

 

·         امسال مراسم سالروز بیروزی انقلاب از 4 ماه به 5ماه افزایش می یابد .

 

·         از این به بعد صدا وسیما برای انتخاب مجریان زن مسابقه ملکه زیبایی بر گزار می کند.

 

·         نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.

+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت توسط علي توكلي |



هان ؟ تعجب کردي!؟... ميدانم در کسوت مردان آبرومند، انديشيدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما ميخواهم برايت بنويسم
شنيده ام، تن مي فروشي، براي لقمه نان! چه گناه کبيره اي…! ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند، من هم مانند همه ام
راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو، زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون مي زند !!اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است ! مگر هردواز يک تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشي نيست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان
شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين
شنيده ام روزه ميگيري،
غسل ميکني،
نماز ميخواني،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داري،
رمضان بعد از افطار کار مي کني،
محرم تعطيلي.
من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه، جمعه بازار دين خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطيل نکنم!
فاحشه!!!… دعايم کن

3563n6b85w_resize_2.jpg
 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت توسط علي توكلي |

در اغتشاش لحظه هایی که در گذر عمر به نظاره مینشینم

 

از بسیاری از مردم در عجبم...!

که چرا؟

عالمی برای پول به سجده و رکوع در مساجد میروند

و چرا آدمکهای دور بر شان را برای خود و بقایش امر به معروف میکنند

و از گفتن حقیقتی که برایش هراس انگیز است هراس دارد؟

در عجبم...!

وقتی بیچاره ای از درد ناچاری مست می کند

کسی جویای دردش نمی شود

و مجازاتش شلاقی زهر آگین است

در عجبم...!

وقتی کسی از درد به خود می لولد

کسی به درد وجودیش نمی نگرد

و همه مشتری خنده های آبکی و عوام فریب اویند

در عجبم...!

از دلهایی که در هیاهوی بی کسی آرام با قطره های اشک میشکنند اما باز احساس مه آلود عشق آزارشان میدهد

در عجبم...!

از اشکهایی که از سر ریا میریزند تا اعمال اندوه بارشان را دور از همه نگاه دارند یادم می آید اویی را که حق الناس را در شکم میپروراند و در صف اول عزا اقدام به دیوانگی می کرد

در عجبم...!

از مردمانی که خود را پادشاه می دانند و نمیدانند که سر انجامشان چه خواهد شد؟

در عجبم ...!

از مردمی که شخصیت خویش را در دید مردم می جویند

و همیشه با احتمالات زندگی میکنند

و حکومتهایی که به سلیقه خود با مردم رفتار می کنند

و باید تابع آنها بود

و در عجبم...!

 از خویش بودن و زندگی در میان این همه علامت سئوال و تعجب؟؟؟!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت توسط علي توكلي |

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن(دکتر علي شريعتي)
هیچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتی اگه کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری .......اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشت رفت علاوه بر اینکه خاطره بجا میزاره می تونه یه تجربه هم بجا بزاره

اي خداي بزرگ به من کمک کن تا وقتي مي خواهم درباره ي راه رفتن کسي قضاوت کنم, کمي با کفش هاي او راه بروم (دکتر علي شريعتي)

دوست داشتن خيلي بهتر از عشق است. من هيچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترين قله هاي عشق پايين نمي اورم(دكتر علي شريعتي)

انسان نقطه اي است بين دو بي نهايت . بي نهايت لجن و بي نهايت فرشته .بنگر به طرف کدام يک مي روي

خداوندا
از بچگي به من آموختندهمه را دوست بدارم
حال که بزرگ شده ام
و
کسي را دوست مي دارم
مي گويند:
فراموشش کن

من هرگز نمي نالم...قرنها ناليدن بس است...ميخواهم فرياد بزنم...!اگر نتوانستم سكوت ميكنم....

ارزش انسان به اندازه حرف هايي هست که براي نگفتن دارد. (دکتر علي شريعتي)

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد

گفت : کسي دوستم ندارد . مي داني که چه قدر سخت است ، اين که کسي دوستت نداشته باشد ؟ تو براي دوست داشتن بود که جهان را ساختي . حتي تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هيچ نگفت .
گفت : به پاهايم نگاه کن ! ببين چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار مي دهم . دنيا را کثيف مي کنم . آدم هايت از من مي ترسند . مرا مي کشند . براي اين که زشتم . زشتي جرم من است .
خدا هيچ نگفت .
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نيست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن يک گل ، دوست داشتن يک پروانه يا قاصدک کار چنداني نيست . اما دوست داشتن يک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاري دشوار است .
دوست داشتن ، کاري ست آموختني و همه کس ، رنج آموختن را نمي برد .
ببخش ، کسي را که تو را دوست ندارد ، زيرا که هنوز مومن نيست ، زيرا که هنوز دوست داشتن را نياموخته ، او ابتداي راه است .
مومن دوست مي دارد . همه را دوست مي دارد . زيرا همه از من است و من زيبايم ، چشم هاي مومن جز زيبا نمي بيند . زشتي در چشم هاست . در اين دايره ، هر چه که هست ، نيکوست .
آن که بين آفريده هاي من خط کشيد شيطان بود . شيطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزديک تر بيا و غمگين نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و ديگر هيچ گاه نينديشيد که نازيباست .
بال هايت را کجا گذاشتي ؟

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم.

دوست داشتن کسي که سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است. اگر ميخواهي هميشه آرام باشي، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر کسي را دوست داري که تو را دوست ندارد، سعي نکن از او متنفر شوي، بلکه سعي کن او را فراموش کني

بي‌اراده متولد مي‌شويم بي‌اختيارزندگي مي‌كنيم بدون اينكه بخواهيم مي‌ميريم داريم زندگي مي كنيم و نمي‌تونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم و کاري بکنيم تا وقتي كه براي هميشه مي‌رويم خاطرمان در يادها و خاطره ها ماندگار شود.
واقعيت، خوبي، و زيبايي؛ در اين دنيا جز اين سه، هيچ چيز ديگر به جستجو نمي ارزد.. نخستين، با انديشيدن، علم. دومين، با اخلاق، مذهب. و سومين، با هنر، عشق.

يا لطيف
پر بودم و سير بودم و سير آب
و لذتم تنها اين که ........
آري کارم سخت است و دردم سخت
و از هرچه شيريني و شادي و بازي است محروم
اما.....
اين بس که مي فهمم !
خوب است ......
احمق نيستم .

راه سوم
چه تنگناي سختي است
يك انسان يا بايد بماند يا برود
و اين هردو،
اكنون برايم از معني تهي شده است
و دريغ كه راه سومي هم نيست

در دشمني  دورنگي  نيست .

  کاش  دوستان  هم  در موقع  خود  چون  دشمنان  بي ريا  بودند .  

عشق يعني کوچک کردن دنيا به اندازه يک نفر و بزرگ کردن يک نفر به اندازه دنيا
+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت توسط علي توكلي |

آيا وقتي ما آدما به هم دروغ مي گوئيم هرگز فكر كرده ايم كه با دروغ گفتن از فضائل انساني دور مي شويم؟

براي گره گشائي مشكل خود به دروغ متمسك مي شويم  ولي چرا غافليم كه مشكل گشاي حقيقي يعني آن خالق هستي  ما را از دروغ گوئي منع فرموده اگر دروغ نگوئيم آيااو قادر نيست مشكل ما را حل كند ؟
 آيا دروغ گفتن ما به اين معني نيست كه به قدرت او شك داريم ؟
و آيا صداقت وراستگوئي به معني توكل واعتماد ما  نيست ؟
 به نظر من اگر قصد ساختن و اصلاح  عالم  را داريم بايد در ابتدا  از انسانيت خودمان شروع كنيم آيا موافقيد ؟

منتظر نظر و ديدگاه شما در وبلاگ خود مي مانم .
موفق باشيد.
+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت توسط علي توكلي |

به نام آنکه همه دوستش داریم...

پدر ... مادر ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

پدر ... مادر ...

و امامت را به من یاد دادی و گفتی : امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسر عمویش را به
جانشینی خودش رسما نصب کرد. بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن( به طور
اتوماتیک و بر اساس خویشاوندی با پیغمبر) حاکم بر مردم شدند.بعد هم یک عده شبه محقق های
مصلحتی گفتند این امامت ارثی ساخت ایرانی هاست که از روی نظامهای سلطنتی باستانی خودشان
کپیه کردند!

به هر حال می پرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من به چه درد
ما و به چه درد بشریت امروز می خورد که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال ۲۵۰ باید این ۱۲ نفر
حکومت می کردند نه آنها که حکومت کردند؟ بسیار خوب...قبول هم دارم...الان چه باید کرد؟ به این انسان
کنونی به این مردم چه میگویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظامها؟ آن کسی که به ابوبکر رای داد
رفت.آن کسی هم که به علی وفادار ماند او هم رفت.آنهایی هم که به هیچ کدام وفادار نبودند و به کسان دیگر
وابسته بودند آنها هم رفتند و تو همه فکر و ذکرت را این قرار داده ای که حکومت حق مال اینها بود نه آنها
و این همه نسبت به حکومت حق حساسیت داری اما در تاریخ!

بعد گفتی این امامها شخصیت های معصوم متافیزیکی هستند! از جنس من و تو نیستند.اینها "ما فوق انسان
هستند" نه "انسان ما فوق" . پاکان و مقربانی هستند در درگاه خدا تا در دنیا به آنان توسل جوییم و در
آخرت از جهنم و حساب و کتاب و عدل الهی نجات پیدا کنیم!!

اما پدر...مادر...

من به دنبال امامتی می گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید و مردم
که همواره به دست حکومت های ظلم و جور و تبعیض استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی
می شدند رهایی یابند. برای آنها و برای همه کسانی که به دفاع و نجات آنها می اندیشیم و احساس
مسئولیت می کنیم یک رهبری ای مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیت بجوییم.

امامت تو این طوری نیست.امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شماره ردیف آنها را
می شناسی!!

پدر... مادر...بزرگتر..!

قرانی که تو بدان معتقدی به چه کار ما می آید؟ کتابی برای نخواندن. من نمی دانم در آن چه هست تو هم
نمی دانی تویش چیست! از این جهت من کافر و توی مومن هردومان همدرس هستیم. منتهی من به آن کار
ندارم -چون کتابی که بدرد خواندن نخورد به چه درد می خورد؟- اما تو مرتب می چسبانی به چشمت و
سینه ات .. به پهلویت .. به قنداق بچه ات و به بالش مریضت. تا آنجا که من دیده ام این کتاب برای تو فقط
مصرفش این بوده که : وقتی از در خانه بیرون میایی چند جمله از آنرا به قفل خانه ات پف میکنی!!!

من یک قفل محکم میخرم که اصلا احتیاج به پف نداشته باشد با تکنیک بسته شود نه با پف!!! تو برای
سلامت و مضونیت جمله هایی از آنرا برای خودت میخوانی یا نسخه هایی از آنرا به آستر جلیقه ات میدوزی
من میروم واکسن میزنم و از دکتر متخصص نسخه دارو میگیرم . بنابراین به قران تو نیازی ندارم!

تو با آن استخاره میکنی و به جای تصمیم و انتخاب ... عمل و قضاوت... فهمیدن و اندیشیدن ( که کار انسان
و ارزش امتیاز انسان است) با کتاب یک نوع شیر یا خط بازی میکنی و لاتاری و بخت آزمایی میکنی. من
با اینکه به وحی عقیده ندارم حاضر نیستم به قران تا این حد اهانت کنم.اگر هم روزی معتقد شدم که قران
تو کتاب هدایت است آنرا میخوانم تا با اندیشیدن و فهمیدن نوشته های آن راه خوب و بد را در زندگی پیدا
کنم نه با استخاره!

پدر جان من یک دانشجویم اگر کسی با جزوه هایم چنین بازی بکند اوقاتم تلخ میشود! پس اگر من کتابی را
که به درد خواندن نمیخورد - ولو نویسنده اش بقول تو خود خدا باشد - رها کردم و به جای آن کتابهایی را
گرفتم که بدرد خواندن میخورد ناراحت نشو!

ای پدر من ... ای مادر من...

دین تو مذهب تو و همه اعمالی که بنام دین و مذهب انجام میدهی و همه عقائدی که بنام دین و مذهب داری همه اش بیهوده و زیان آور است. به دین معتقدی و دین تو عبارت است از یک نیروئی که تو را از پیش از مرگ غافل می کند و همه دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسئولیت و تلاش تو را متوجه بعد از مرگ می کند. و من به عنوان جوان امروز روشنفکر امروز تحصیلکرده امروز به پیش از مرگ کار دارم و دین تو هیچ سخنی درباره پیش از مرگ بمن نگفته به تو هم نگفته. تو هم نمی دانی. تو می گویی این عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد که بر خشت و خاک لحد گذاشتم در آنجا فوایدش روشن می شود ... اثر آن آشکار می شود و مزد و اجر کارهایی که در دنیا کرده ام در آنجا بدستم می رسد. میگویم راست است اما برای پیش از مرگ (که ما در ذلت و فقر و نیازمندی جان می دهیم) دین تو چه دارد؟ هیچ چیز!

تو در آتش می سوزی و مردم تو و هم نژادهای تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگی می سوزند و تو احساس گرما هم نمی کنی! و بعد شب ها و روزها تمام گریه و اضطراب تو از تصور زبانه آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است.

بابا ... مامان...

من با تو خیلی فرق دارم. خدایی که تو و کسانی مثل تو می اندیشند خدایی است که مسئولیت های تو را ... اراده تو را و همه وظیفه های انسانی تو را در این دنیا تکفل می کند و تو با چاپلوسی و نذر و نیاز به آن خدا خودت را از عواقب هر جرمی و جنایتی معاف می بینی. درست مثل زندگی اجتماعی ات است که هر وقت کارت گیر می کند حقه بازی می کنی یک قانون مالیاتی وضع می شود یک حکم قضایی و حقوقی از دادگستری برایت می آید این را می بینی ... آن را می بینی ... تملق می گویی ... رشوه می دهی ... پول و پارتی فراهم می کنی. دردینت هم همین کارها را می کنی و همچنان که در زندگی اجتماعی با پارتی و پول و با توسل به آدم های متنفذ و نزدیکان هیچ قانونی تو را از پلیدی و جنایت و حق کشی و مال مردم خوری و خیانت و قانون شکنی باز نمی دارد همچنین با توسل و شفاعت و جلب محبت و نظر یکی از مقربان و حاشیه نشینان سلطان کائنات دینت هم تو را در دنیا از خطا و گناهی که خودت هم بدان معتقدی و می دانی که دینت هم تو را از آنها بر حذر می کند باز نمی دارد.

قضا و قدری که تو معتقدی می گوید هر کاری که می شود و هر کس که کاری می کند هر پولی که غارت می کنند و غارت می شود همه پیش از من و تو نوشته شده ... لا یتغیر است. پس جنایتکار نمی تواند جنایت نکند و گناهکار نمی تواند پاک بماند و پاک هم نمی تواند گناه نکند. همه چیز در یک نظام جبری قطعی لایتغییری که اراده من و تو ... مسئولیت من وتو همه از پیش آنجا ثبت است و ما مامور اجرای اراده پیش از خودمان هستیم و مجبوریم آنچه را که در پیشانی ما نوشته قرائت کنیم. تو مگر همیشه نمی گویی از قول پیغمبرت که " آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بدبخت در شکم مادرش بدبخت؟"... انصاف بده پدر...مادر جهانبینی تو یک جهانبینی شکمی است!

من از این چهارچوب جبری که در آن اراده و مسئولیت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم و رفتم بدنبال فکری یا بدنبال مکتبی یا فلسفه ای که انسان را مسئول سرنوشت خود می داند و یا اصلا رفتم دنبال بی اعتقادی .

این بود پدر که ایمان شکمی تو را رها کردم و اگزیستانسیالیست شدم و معتقد شدم که من می توانم سرنوشت خودم و جامعه خودم را بسازم . به آن "سارتری" معتقد شدم که می گوید: " حتی کسی که از مادرش فلج بدنیا می آید اگر قهرمان ورزش نشود خودش مسئول است".

این طرز فکر سارتر مادی و لامذهب است و آن بینش تو معنوی و مذهبی!

« دکتر علی شریعتی »

( پدر ، مادر ، ما متهمیم )

               سخنرانی کامل دکتر شریعتی با عنوان: پدر ! مادر ! ما متهمیم  ( صوتی )

                                                    بخش 1 بخش2

                                           
+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت توسط علي توكلي |

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت توسط علي توكلي |

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس.

یزدگرد! من آیندهٔ روشنی برای تو و ملت تو نمی‌بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقاً بر نصف جهان حکم می‌راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده‌اند و ملت تو در حال فروپاشی است، من به تو راهی را پیشنهاد می‌کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده [است]. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده‌ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، به ما بپیوند، الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می‌خواهی برای عجم ها لقبی که عربها به ایرانیان می‌دادند به معنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.»

الله اکبر. خلیفه مسلمین، عمربن الخطاب

 


از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان

تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که “الله اکبر”نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و “الله اکبر” پرستشويم.
شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يي ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم “پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک” را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.
تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟

به من می گويي که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايي می بينيم. فروغ و روشنايي تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.
خدای ما “اهورا مزدای” بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و “الله و اکبر” را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام “اهورا مزدا” مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام “الله اکبر” خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.
شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام “الله اکبر” به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟
امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار “اهورا مزدا” بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو”الله اکبر”شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا “الله اکبر” شما تنها زبان عربی می داند.
به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام “الله اکبر” خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.
آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.
شما با همان “الله اکبر” تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک مشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان دردمنشانه است.

یزدگرد ساسانی

+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت توسط علي توكلي |


روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه ی سفیدی پاکیزه ای که چهار

طرفش زیر تشک بیمارستان رفته است، قرار می گیرد.

و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند، از کنارم میگذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده و به هزار علت

دانسته و ندانسته ، زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه ، زندگی ام را

 به من بر گردانید.

این را بستر مرگ ندانید.

بگذارید آن را بستر زندگی بنامم ، و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات

 خود ادامه دهند.

چشم هایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره ی یک نوزاد و شکوه

 عشق را در چشم های معشوق ندیده است.

قلبم را به کسی بدهید که از قلب ، جز خاطره ی دردهای پیاپی و آزار دهنده چیزی

 به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند، و کمکش

کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگی اش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون

 او را تصفیه می کند.

استخوان هایم،عضلاتم،تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که

 آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید و سلول هایم را بردارید و بگذارید رشد کنند تا با کم

 آنها پسر لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک نا شنوایی ، صدای

 زمزمه ی باران را روی شیشه ی اتاقش بشنود.

آنچه را که ار من باقی می ماند ، بسوزانید، و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گل

 ها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجودمرا دفن کنید ، بگذارید خطاهایم ، ضعف هایم و

تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به دست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید

یادم کنید ، عمل خیری انجام دهید ، یا به کسی که نیازمند شماست ، کلام محبت

آمیزی بگویید.

اگر آنچه را گفتم برایم انجام دهید ، همیشه زنده خواهم ماند...

 

قلبم را به تو اهدا ميكنم تا دوست بداري هر انچه مجال دوست داشتنش را نداشته ام.و بگويي هرانچه در دلم ماند و هرگز مجال گفتنش نبود .


وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايد ها... مثل هميشه آخر حرفم را با بغض مي خورم عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم : باشد براي روز مبادا !  


آنان که آفتاب را به دیگران ارزانی می دارند خود از آن بی بهره نمی مانند .



اهي ميتوان از خود گذشت از وجود هستي ... گاهي ميتوان انسان بود و احساسش کرد... گاهي ميتوان گريه کرد و باعثش شد و گاهي خنده را ميهمان کرد... گاهي ميتوان خدا را احساس کرد که در وجودت زمزمه ميکند و تو را خدا مينامد .. گاهي ميتوان چيزي داد و حيات بخشيد... زنده ام تا زماني زنده ميمانم.. ميميرم زماني که در خوابم... 



http://www.iran-ehda.com
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت توسط علي توكلي |


بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنیم


بد نیست اگرخانه ما سیمانی است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنیم


هر وقت زیادمان دلی میشکند
بد نیست که یک لحظه به کم فکر کنیم


من عاشق و تو هر که در این عصر غریب
بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم .

+ نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت توسط علي توكلي |

روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند، تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد : چرا عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي؟ مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اينست که عشق بورزم. چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتاً نيش ميزند؟
+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت توسط علي توكلي |

به ياد داشته باش که يک ازدواج موفق به دو عامل بستگی دارد:اول، يافتن يک انسان خوب و دوم، انسان خوب بودن»! 

حضرت محمد (ص) : حربه ضعيفان شكايت است

بيكن : براي خوشبخت زيستن بايد موقعيت هاي مناسب ايجاد كنيم نه اينكه در انتظار آن باشيم .

بودا : هيچ كس جز خود ما مسئول بدبختي و خوشبختي هاي ما نيست .

ابراهام لينكلن : هر كاري را كه تصميم به انجام آن گرفتيد , نصف آن را انجام داده ايد .

ناپلئون : خونسردي ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت توسط علي توكلي |

سکوت سرشار از ناگفتنيهاست
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میسازد
رویاهایش راآسمان پر ستاره نادیده میگیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند
سکوت سرشاراز سخنان ناگفته است
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو با من
برای تو وخویش چشمانی آرزو میکنم
که چراغهای نشانه را در ظلماتمان ببندد
گوشی که صداها و نشانه ها را در بیهوشی بشنوند
برای تو وخویش روحی که اینهمه را گیرند و در خود پذیرند
و زبانی که در صداقت خود مارا از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آنچه که مارا در بند خویش کشیده
سخن بگوییم
گاه آنکه ما را به حقیقت میرساند خود از آن عاری است
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
از بخت یاری ماست شاید که آنچه را میخواهیم
یا بدست نمیاریم یا از دست میگریزد
میخواهم آب شوم بر گستره افق
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود
میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
و.......

 

آری  آغاز دوست  داشتن است

گرچه پايان راه  ناپيداست !

من  دگر به پايان  نينديشم

که همين  دوست داشتن  زيباست !

+ نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت توسط علي توكلي |

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت توسط علي توكلي |

 وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتي  در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد  : چر  گريه مي کني؟  
هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" : هيزم شکن جواب داد "  نه.  " 
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه(
هيزم شکن داشت گريه مي کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه مي کني؟
 اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟
" آره " هيزم شکن فرياد زد.
فرشته عصباني شد. " تو تقلب کردي، اين نامرديه "
هيزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با کاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره.
نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت توسط علي توكلي |