من وقعا نميدونم چي بايد بگم. روز 18 تير داداشم با پسر خالم ميرم آتليه كه عكساي خواهر زاده ام رو بگيرن كه يه دفعه ناپديد ميشن. هرجايي رو كه بگين سر زديم ولي به هيچ نتيجه اي نرسيديم.از كلانتري گرفته تا پزشكي قانوني و 110 و اورژانس و ......
فقط ميدونم تو اين حوادث اخير به احتمال زياد دستگير شدن, ولي به چه جرمي رو نميدونم؟ به جرم اينكه جونن و تو اين مملكت دارن زندگي مكنن!!!
روزي 10 بار به زندان اوين و دادسرا انقلاب و .... ميريم ولي هيچكس جوابگو نيست. چه بسا خانواده هايي هستند كه 30روزه از بچه هاشون خبر ندارن . اين آدمهاي بيشعور حداقل اجازه نميدن كه افرادي كه تو حوادث اخير بازداشت شدن به خانواده هاشون زنگ بزنن و اونارو از نگراني در بيارن.
اينا به هيچكس رحم نمينن من اينو وقتي رفتم اوين و خانواده هاي بازداشت شده هارو ديدم فهميدم. از زن 65 ساله گرفته تا دكتر و مهندس و دانشجو و ... همه رو مثل جارو برقي جمع كردن و بردن تو بازداشتگاه حتي به افسرهاي خودشونم رحم نكردن.
نمرديم و دمكراسي رو ديديم.
آقاي احمدي نژاد آزادي در حد مطلق يعني اين؟
آيا درسته كه خشك و تر با هم بسوزن؟
خیلی جالبه که افرادی هم که از سینماهای میدان انقلاب و ولیعصر خارج شدن و قصد رفتن به خانه هاشونو داشتن جزئئ از بازداشت شده ها بودن.
آيا كسي هست كه به فكر بيگناهايي باشه كه بي خود و بي جهت دستگير شدن؟
هرگاه که دوريتان را به ياد مي آورم، هرگاه که تنهاييتان را پشت آن درهاي سنگين و وجود عزيزتان را در بند اين قدرت ننگين تصور ميکنم، هرگاه که ياس ذهنم را مي آلايد و خشم وجودم را مي آزارد ، گويي سروشي غيبي در گوش دلم زمزمه مي کند که
زین بی هنران سفله ای دل مخروش / کانها همه می روند و ما می مانیم
مي دانم و ايمان دارم که آينده از ان شما و کساني است که پرچم حقوق بشر برافراشته اند. صريح بگويم، ترديد ندارم که از پس اين همه حصر و حبس، از پس اين همه جور و جهل، از پس اين همه ظلم و زور، روزي خواهد آمد همخوان با آرزوي شما، روزي که در آن، "شاه بيت سخنها شود فسانه تو".
|
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا صلواتک علیه و آله و غیبة ولینا و کثرة عدونا و قلة عددنا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علینا، فصل علی محمد و آل محمد و اعنا علی ذلک بفتح منک تعجله، و بضر تکشفه، و نصر تعزه، و سلطان حق تظهره و رحمة منک تجللناها و عافیة منک تلبسناها برحمتک یا ارحم الراحمین بارالها، ما بدرگاه تو از نبودن پیامبرمان که درودهایت بر او و خاندانش باد، و غیبت ولی و اماممان ، و بسیاری دشمنانمان و کمی نفراتمان و از فشار فتنههای سخت و غلبه و تظاهر زمانه علیه ما شکایت میبریم، پس بر محمد و خاندانش درود فرست و ما را در مقابل اینهمه ناتوانی با فتحی سریع از جانب خود و برطرف ساختن رنج و سختی و نصرت با اقتدار و عزت و حکومت برحقی که آشکارش سازی و رحمتی که بر همهی ما شامل گردد و لباس عافیتی که ما را بپوشاند؛ یاری کن بحق رحمت بی نهایتت ای مهربانترین مهربانان عالم. |
ولادت مولی الموحدین امیرالمومنین حیدر كرار شیر خدا مولود كعبه وفرا رسیدن روز پدر را خدمت شما دوستان تبریك و تهنیت عرض میكنم
مردي از تبار نور
مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.
تبریک به كسی كه نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سكوت، مهربانی و...
بسیار سخت است
پدرم روزت مبارک![]()
بيراهه خواهم رفت.
هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي کشيدم
شبيه نيمه سيبي
که به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند
آن لحظه
كه دست هاي جوانم
در روشنايي روز
گل باران ِ سلامُ تبريكات ِ دوستان ِ نيمه رفيقم مي گذشت
دلم
سايه اي بود ايستاده در سرما
كه شال كهنه اش را
گره مي زد
من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
سکوت
چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرک ميکنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
واندکي سکوت.....
ديوونه کيه؟
عاقل کيه؟
جوونور کامل کيه؟
واسطه نيار به عزتت خمارم
حوصله هيچ کسي رو ندارم
کفر نميگم سوال دام
يک تريلي محال دارم
تازه داره حاليم مي شه چيکارم
ميچرخم و ميچرخونم سيارم
تازه ديدم حرف حسابت منم
طلاي نابت منم
تازه ديدم که دل دارم بستمش
راه ديدم نرفته بود رفتمش
جوانه نشکفته را رستمش
ويروس که بود حاليش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن يک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
اين دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشاي پرنده ها بالاي کارون ولش؟!
خيابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
ديوونه کيه؟
عاقل کيه؟
جوونور کامل کيه؟
گفتي بيا زندگي خيلي زيباست ! دويدم
چشم فرستادي برام
تا ببينم
که ديدم
پرسيدم اين آتش بازي تو آسمون معناش چيه ؟
کنار اين جوي روون نعناش چيه؟
اين همه راز
اين همه رمز
اين همه سر و اسرار معماست؟
آوردي حيرونم کني که چي بشه ؟ نه والله!
مات و پريشونم کني که چي بشه ؟ نه بالله
پريشئنت نبودم ؟
من
حيرونت نبودم؟!
تازه داشتم مي فهميدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنياي خودش حريف صد تا رستمه!
گفتي ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجير ميخواد دنيا بياد آهن و فسفرش کمه!
چشماي من آهن انجير شدن!
حلقه اي از حلقه زنجير شدن!
عمو زنجير باف زنجيرتو بنازم
چشم من و انجير تو بنازم!
ديوونه کيه؟
عاقل کيه؟
جوونور کامل کيه؟
دستان پرنوازش بهار ، طبيعت خفته را از خواب بيدار مي سازد، و زمين و درخت رازهاي رنگارنگ و عطرآگين خويش را نثار نگاه ما مي کنند. در سال جديد خورشيدي، سبزي ، شادي ، کاميابي، بهره وري، اثربخشي فعاليتها و بهروزيتان را از درگاه ايزد منان آرزومندم.
اي کاش هر روزمان نو روز باشد تا نو شويم خودمان ، انديشه هايمان و عشقمان به همه زيبايي ها.
سال نو مبارک ![]()
دست در دست هم يکبار ديگه به احمدي نژاد راي بديم
با اضافه کردن نکات مورد نظر خود و ارسال اين مطلب به دوستان, ما را در راي آوردن مجدد احمدي نژاد ياري دهيد.
ستاد هوشمند تبليغات درست براي احمدي نژاد ( معجزه هزاره سوم و ساير هزاره ها)
دهه فجر رو به همتون تبریك میگم![]()
اما زیر این پرچم!!!
دوستان چند روزیه كه همش میبینم از دستاوردها و پیروزی های مكرر انقلابمون در عرض این 30 سال همه جا صحبت میشه وهمه به همدیگه سیمرغ انقلاب كادو میدن
و
شب و روز تلوزیون داره موفقیت های مارو در عرصه هسته ای و فضایی تبلیغ میكنه و میگن كه اون قدیما چه آدمهای بدی در ایران حكومت می كردن
اما
یه سری آمار پیدا كردم كه یه چیز دیگه میگه
خدا عقلو داده واسه همین روزها خودتون چی فكر میكنید؟
دختران فراری
میانگین سن فحشا در ایران 16سال است
مدیر کل دفتر امور آسیب دیدگان اجتماعی سازمان بهزیستی با تاکید بر اینکه سن فحشا در ایران پایین است به تشکیل خانههایی برای نگهداری دختران فراری اشاره کرد و افزود: در غیر این صورت آنها ناچارند در خیابان بمانند و گرفتار ناهنجاریهای مختلف شوند.معتمدی افزود: 90درصد دخترانی که از خانه فرار میکنند از خانوادههایی هستند که در حال......
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا !
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا !
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ....
«دکتر علي شريعتي »

گرد و غبار قافله ، روی دلم نشسته غربت کاروانیان ، قلب مرا شکسته
اینهمه شأن و عصمت و اینهمه درد غربت اینهمه بی وفائی و اینهمه هتک حرمت
غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!
ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم: «فوری با من تماس بگیر! مهمه!»
شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم. پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد. گفت: «من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»
فكر كردم شاید مادرش، فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم. پرسیدم: « مادر شما چی میفروشن پسرم؟» كمی مكث كرد. بعد آرام گفت: « تنش رو! » شوكه شدم اما زود مسلط شدم و آرامش كردم. بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است. اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود، هنوز بهت زده بودم... « تنش رو می فروشه! »
باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!
امین یك پسر «ایرانی» است. یک ایرانی واقعی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید. هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟
به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز، هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم. با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها، هویت او را فاش نكند.
امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا امین خود و امانتدار رازهایش دانست. پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت: «صدای شما یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم. با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن، فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین. همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم! یكی كه مثل پدر واقعی باشه. بزرگ باشه نه اینكه هیكلش گنده شده باشه!»
پسرك میبایست خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر بیاید.
امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! آری امین های برومند ما خیلی زود چنین دردهایی را حس میکنند.
اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند!
امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه برود خاطره سیاهی دارد. خودش می گوید «خاطره سیاه! » این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و بامعدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است و اندوه، مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند.
امین مطمئن بود است آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت هیچ راه!»
مادر مستأصل، پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست که او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده باشد! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند!
شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!
این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟
بعد به قول امین كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به من سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است. چون در آخرین نگاه، بالاخره چشمان مضطرب مادر را دیده بود.
چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی، چشم براه ماند:
« حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت.
مانتوش بوی سیگار می داد. مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه. با اینكه نا نداشت، ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن. از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كردم.
از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم. گفتم شاید توی تاكسی، بوی سیگار گرفته باشد! گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام، صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد...
انفجار یک بغض فروخورده...
بغض مامان تركید و های های ...»
دو جوان كه در آن شب، به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند، طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.
امین از آن شب دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است. امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچك و محبوبش میخواهد...
چند بار...؟
چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد، كافی است؟
چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟
امین كلیه خود را هم به معرض فروش میگذارد. اما می گوید تا می بینند بچه ام، پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند: «نه! اینطور نمی شه!» امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهرش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟
او واقعا" دارد بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك تك پیش فروش كند...؟
و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد...؟
و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند...؟ تصادف...؟ سم...؟ سیم برق...؟
شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید. منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم. و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم. شاید راهی باشد. از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.
در شروع، سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد...؟
و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد...؟
و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟
آیا راهی هست...؟
باز بوي باورم خاكستريست صفحه هاي دفترم خاكستريست. بيش از اينها حال ديگر داشتم. هرچه ميگفتند باور داشتم. ديوها زهر هلاهل خورده اند. عشق ورزان مهر باطل خورده اند. بازهم بحث عقيل و مرتضاست. آهن تفديده مولا كجاست. نه فقط حرفي از آهن مانده است. شمع بيت المال روشن مانده است. دستها را باز در شبهاي سرد . ها كنيد اي كودكان دوره گرد. مژدگاني اي خيابانها خوابها . ميرسد ته مانده بشقابها. درصفوف ايستاده برنماز. ابن ملجمها فراوانند باز
سر بلاك خويش برديد اي دريغ. نان بنرخ روز خورديد اي دريغ. گير خواهد كرد روزي روزيت . درگلوي مال مردم خوارها. من به در گفتم وليكن بشنوند نكته ها را مو به مو ديوارها.
گل از عالم و آدم رونده
تو رو چی از عاشقی ترسونده
چرا از نگاه من بیزاری
تو كه هستیمو تو دستات داری
چرا از عاشقی حیرونی چرا ؟!
چرا قدرمو نمی دونی چرا ؟!
ندونستی عاشقی چه رنگیه
نمی دونستی به این قشنگیه!
ندونستی و نمی دونی هنوز
كه دلت یه عمره سخت و سنگیه
دل من ساكته اما می دونم
همیشه بی سر و سامون توئه
چیزی از درد نمی گه تا مرگ
دلی كه همیشه مدیون توئه
به تو تبریک میگم، که دلم پیش تو بود
که تموم زندگیم توی آتیش تو بود
مگه چی خواستم ازت، به جز عاشق بودن
که چشام برای تو آینهی دِق بودن
بگو چی کم داشتم که بریدی از دلم
به کدوم مقصودت نرسیدی از دلم
به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی
به تو تبریک میگم گم شدنو
گل گلخونهی مردم شدنو
دلی غمگین تر از دل من هم مگه هست؟
تو نشون من بده دل غمگین اگه هست
تو صدای قلبمو نشنیدی ای وای...
مردم از چشمای تو، دیگه از من چی می خوای؟!
به تو تبریک می گم به تسلای دلم
که دل سنگیتو بذاری جای دلم
این منم از دنیا رونده و وامونده
این منم که هر چی داشت پای تو سوزونده
من خودم بودم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد.
دوره ارزانيست... چه شرافت ارزان، تن عريان ارزان، و دروغ از همه چيز ارزان تر....!
آبرو قيمت يک تکه ي نان... و چه تخفيف بزرگي خورده ست، قيمت هر انسان
شايد آن روز که سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد کرد
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينطور نوشت :
هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس
زندگي اجباريست.
من تو بهته گرگ و میشم تو چته
من زدم تیشه به ریشم تو چته
از نگاه برزهه خيابونا
من دارم شکنجه میشم تو چته
اسمم و چند دفعه بردی تا حالا
چند ستاره کم اوردي تا حالا
تو مثل من که همش بد ميارم
به دره بسته نخوردی تا حالا
دل ديگه بسشه درد
تو برز خ سرد
پي سايه نگرد
آه ديگه خسته شدم
دل شکسته شدم
بازنده شدم.
من پله دسته نیازم تو چته
من میسوزم و میسازم تو چته
تو قمار زندگی منم که مفت
از تو نیستم و ميبازم تو چته
من همو نم که شکستيش يادته
به رگ فاصله بستيش يادته
حالا اومدي چيکار عشقو بدي
دلي که نمي پرسيتش يادته
عشقه تو شعله فروزه واسه من
ميگه غصت شب و روزه واسه من
فکر آسو پاسي خودتو کن
نمي خواد دلت بسوزه واسه من
· رادیو بی بی سی دیشب در تحلیل خبری خود گفت : در حالی که 20 سال است که از تجزیه وفروپاشی آمریکا می گذرد معلوم نیست که مردم ایران چراهنوز مرگ بر آمریکا می گویند .
· یکصدو شصت وسومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصدو سی ودومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود .
· قیمت هر سکه طلا امروز در بازار 60 میلیون تومان کاهش داشت واز یک میلیاردو دویست میلیون تومان به یک میلیارد وصدو چهل میلیون تومان رسید.
· به علت اتمام ذخایر نفت وگاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایرا ن خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند .
· یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد وی گفت دولت با تدابیر صحیح واصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 تا 40 سال کاهش دهد.
· رئیس سازمان حمایت از حقوق مردان خواهان نقش ومشارکت بیشتر از سوی مردان در فعالیتهای اجتماعی شد وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد .
· نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد ودیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند .
· شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد.
· به علت برخی مشکلات ونواقص چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد .
· با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیلتر نشده اند به سه عدد رسید .
· برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت.
· علی دایی: هنوز قصدی ندارم که از دنیای فوتبال خدا حافظی کنم.
· کنفرانس "بررسی علل عدم محو اسرائیل از صفحه روزگار " با حضور اندیشمندان به زودی بر گزار می گردد .
· قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند .
· رئیس جمهور گفت: هشتاد سال است که از انقلاب اسلامی می گذرد وحالا وقت آنست که فکری به حال مشکلات ازدواج ومسکن جوانان بکنیم .
· سازمان هواشناسی اعلام کرد به علت شهاب باران آسمان مسیر زمین - مریخ وبر عکس از امشب به مدت 24 ساعت مسدود می باشد .
· روءسای جمهوری اسلامی انگلیس وجمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن وعدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.
· آگهی استخدام شرکت دام وطیور: به چند نظافتچی فنی با مدرک کارشناسی ارشد نیازمندیم {کسانی که دارای مدرک دکترایند در اولویت می باشند} .
· خطیب نماز جمعه تهران گفت : متاسفانه بعد از هشتاد سال که از انقلاب می گذرد همچنان نمی توانیم با آمریکا رابطه دوستی برقرار کنیم به سه دلیل اول اینکه اگر با آمریکا دوست شویم برای شرکت در انتخابات مردم به دهان چه کسی مشت گره کرده بزنند دوم اینکه مردم در تظاهرات مرگ بر چه کسی بگویند سوم اینکه رهبری از کار بیکار می شود از همه اینها گذشته مشکل اساسی دیگری هم هست وآن حمایت آمریکا از کودتای 28 مرداد صد سال قبل یعنی 1332است از سویی رئیس مجلس نیز گفته است اگر رابطه ما با آمریکا شکل گیرد اینبار مجبوریم به سفارت انگلیس یا آلمان حمله کنیم!! وی گفت مصیبت این نیست که ما دشمن داشته باشیم بلکه مصیبت روزی است که ما دشمن نداشته باشیم .
· رهبر معظم انقلاب طی حکمی خداوند را به عنوان نماینده خود در کائنات منصوب کردند.
· با قوت گرفتن احتمال ظهور امام زمان علیه اسلام اصولگرایان ایران امروز رسما اعلام کردند که ما در صورتی با امام زمان بیعت می کنیم که ایشان طرفدار ولایت مطلقه فقیه باشند.
· امسال مراسم سالروز بیروزی انقلاب از 4 ماه به 5ماه افزایش می یابد .
· از این به بعد صدا وسیما برای انتخاب مجریان زن مسابقه ملکه زیبایی بر گزار می کند.
· نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.

در اغتشاش لحظه هایی که در گذر عمر به نظاره مینشینم
از بسیاری از مردم در عجبم...!
که چرا؟
عالمی برای پول به سجده و رکوع در مساجد میروند
و چرا آدمکهای دور بر شان را برای خود و بقایش امر به معروف میکنند
و از گفتن حقیقتی که برایش هراس انگیز است هراس دارد؟
در عجبم...!
وقتی بیچاره ای از درد ناچاری مست می کند
کسی جویای دردش نمی شود
و مجازاتش شلاقی زهر آگین است
در عجبم...!
وقتی کسی از درد به خود می لولد
کسی به درد وجودیش نمی نگرد
و همه مشتری خنده های آبکی و عوام فریب اویند
در عجبم...!
از دلهایی که در هیاهوی بی کسی آرام با قطره های اشک میشکنند اما باز احساس مه آلود عشق آزارشان میدهد
در عجبم...!
از اشکهایی که از سر ریا میریزند تا اعمال اندوه بارشان را دور از همه نگاه دارند یادم می آید اویی را که حق الناس را در شکم میپروراند و در صف اول عزا اقدام به دیوانگی می کرد
در عجبم...!
از مردمانی که خود را پادشاه می دانند و نمیدانند که سر انجامشان چه خواهد شد؟
در عجبم ...!
از مردمی که شخصیت خویش را در دید مردم می جویند
و همیشه با احتمالات زندگی میکنند
و حکومتهایی که به سلیقه خود با مردم رفتار می کنند
و باید تابع آنها بود
و در عجبم...!
از خویش بودن و زندگی در میان این همه علامت سئوال و تعجب؟؟؟!!!![]()
« دکتر علی شریعتی »
( پدر ، مادر ، ما متهمیم )
سخنرانی کامل دکتر شریعتی با عنوان: پدر ! مادر ! ما متهمیم ( صوتی )
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس.
یزدگرد! من آیندهٔ روشنی برای تو و ملت تو نمیبینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقاً بر نصف جهان حکم میراندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خوردهاند و ملت تو در حال فروپاشی است، من به تو راهی را پیشنهاد میکنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده [است]. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آوردهایم، او که خدای راستین است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، به ما بپیوند، الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را میخواهی برای عجم ها( لقبی که عربها به ایرانیان میدادند به معنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.»
الله اکبر. خلیفه مسلمین، عمربن الخطاب
از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان
تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که “الله اکبر”نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و “الله اکبر” پرستشويم.
شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يي ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم “پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک” را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.
تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟
به من می گويي که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايي می بينيم. فروغ و روشنايي تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.
خدای ما “اهورا مزدای” بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و “الله و اکبر” را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام “اهورا مزدا” مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام “الله اکبر” خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.
شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام “الله اکبر” به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟
امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار “اهورا مزدا” بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو”الله اکبر”شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا “الله اکبر” شما تنها زبان عربی می داند.
به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام “الله اکبر” خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.
آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.
شما با همان “الله اکبر” تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک مشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان دردمنشانه است.
یزدگرد ساسانی

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه ی سفیدی پاکیزه ای که چهار
طرفش زیر تشک بیمارستان رفته است، قرار می گیرد.
و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند، از کنارم میگذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده و به هزار علت
دانسته و ندانسته ، زندگیم به پایان رسیده است.
در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه ، زندگی ام را
به من بر گردانید.
این را بستر مرگ ندانید.
بگذارید آن را بستر زندگی بنامم ، و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات
خود ادامه دهند.
چشم هایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره ی یک نوزاد و شکوه
عشق را در چشم های معشوق ندیده است.
قلبم را به کسی بدهید که از قلب ، جز خاطره ی دردهای پیاپی و آزار دهنده چیزی
به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند، و کمکش
کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگی اش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون
او را تصفیه می کند.
استخوان هایم،عضلاتم،تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که
آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید و سلول هایم را بردارید و بگذارید رشد کنند تا با کم
آنها پسر لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک نا شنوایی ، صدای
زمزمه ی باران را روی شیشه ی اتاقش بشنود.
آنچه را که ار من باقی می ماند ، بسوزانید، و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گل
ها بشکفند.
اگر قرار است چیزی از وجودمرا دفن کنید ، بگذارید خطاهایم ، ضعف هایم و
تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به دست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید
یادم کنید ، عمل خیری انجام دهید ، یا به کسی که نیازمند شماست ، کلام محبت
آمیزی بگویید.
اگر آنچه را گفتم برایم انجام دهید ، همیشه زنده خواهم ماند...
قلبم را به تو اهدا ميكنم تا دوست بداري هر انچه مجال دوست داشتنش را نداشته ام.و بگويي هرانچه در دلم ماند و هرگز مجال گفتنش نبود .
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايد ها... مثل هميشه آخر حرفم را با بغض مي خورم عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم : باشد براي روز مبادا !
بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنیم
بد نیست اگرخانه ما سیمانی است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنیم
هر وقت زیادمان دلی میشکند
بد نیست که یک لحظه به کم فکر کنیم
من عاشق و تو هر که در این عصر غریب
بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم .


به ياد داشته باش که يک ازدواج موفق به دو عامل بستگی دارد:اول، يافتن يک انسان خوب و دوم، انسان خوب بودن»!
حضرت محمد (ص) : حربه ضعيفان شكايت است
بيكن : براي خوشبخت زيستن بايد موقعيت هاي مناسب ايجاد كنيم نه اينكه در انتظار آن باشيم .
بودا : هيچ كس جز خود ما مسئول بدبختي و خوشبختي هاي ما نيست .
ابراهام لينكلن : هر كاري را كه تصميم به انجام آن گرفتيد , نصف آن را انجام داده ايد .
ناپلئون : خونسردي ....
سکوت سرشار از ناگفتنيهاست
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میسازد
رویاهایش راآسمان پر ستاره نادیده میگیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند
سکوت سرشاراز سخنان ناگفته است
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو با من
برای تو وخویش چشمانی آرزو میکنم
که چراغهای نشانه را در ظلماتمان ببندد
گوشی که صداها و نشانه ها را در بیهوشی بشنوند
برای تو وخویش روحی که اینهمه را گیرند و در خود پذیرند
و زبانی که در صداقت خود مارا از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آنچه که مارا در بند خویش کشیده
سخن بگوییم
گاه آنکه ما را به حقیقت میرساند خود از آن عاری است
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
از بخت یاری ماست شاید که آنچه را میخواهیم
یا بدست نمیاریم یا از دست میگریزد
میخواهم آب شوم بر گستره افق
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود
میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
و.......
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست !
من دگر به پايان نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست !